اسرار ماورا’ - اخبارکوانتوم - عرفان و ادبیات عرفانی


خداوندگار بلخ
زندگی و احوال مولانا جلال الدین محمد بلخی

(مولوی پارسی)



روز ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری، در زندگی بها الدین ولد،

روزی فراموش نشدنی وسرشار از شادی است .

در این روز، در خانه فقیه و عارف مشهور بلخ، پسری زاده شد که بعدها "خداوندگار بلخ"

لقب یافت و قرن ها پس از درگذشتش، هنوز شهره شرق و غرب عالم است.

احمد ضیا رفعت، استاد دانشگاه در کابل، مولوی را "شاعر، عارف و فقیه" می خواند و می گوید:

پدر مولانا - که به "بهاءالدین محمد" یا "بهاولد" مشهور است - نیز از عالمان زمان خود بوده است.

آقای رفعت می گوید:" جلال الدین محمد، القاب زیادی دارد.

او را خداوندگار بلخ، مولانا، مولوی و گاهی ملای روم نیز گفته اند. گاهی خودش به نام "خاموش"

نیز تخلص کرده است ."

به گفته آقای رفعت، معروف ترین لقب برای مولانا، "مولوی" است که بعد از مرگ به او داده شد.

ام البلاد شهر بلخ، که مولانا جلال الدین محمد بلخی در آن زاده شد، در آن عصر گهواره تمدن مشرق

زمین بود و به " قبة الاسلام " و "ام البلاد" در میان شهرهای زمان خود شهرت داشت.

عبدالغنی برزین مهر، استاد دانشگاه بلخ ، با اشاره به پیشینه فرهنگی و سیاسی شهر بلخ معتقد است

که در این شهر زمینه های پرورش فکری و معنوی شخصیتی چون مولوی فراهم بوده است.

او می گوید: "بلخ گهواره علم وعرفان است؛ این شهر شهید بلخی را داشته؛ ابو شکور بلخی را داشته

که آفرین نامه را نوشته است.

این "اولین مثنوی" در زبان دری، به عقیده اکثر ادبیات شناسان، در این جا سروده شده که سوم حصه

(یک سوم) شاهنامه می شود .

همچنین دقیقی بلخی از بزرگان عرصه ادبیات از بلخ است که آغازگر شاهنامه است و هم اوست که وزن

مخصوص برای شعر حماسی را مطرح کرد."

هرچند نام کودک تازه تولد یافته را "محمد" گذاشته بودند، ولی در خانه از روی تکریم و احترام او را

"جلال الدین" صدا می کردند. بها الدین ولد پسر دیگری به نام "حسین" نیز داشت که از مادری دیگر

تولد شده بود و از محمد بزرگتر بود ولی توجه او به محمد چنان بود که گویی برای نخسین بار است

که صدای یک کودک را در خانه اش می شنود.

بام عرش

بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که در کودکی مولانا اتفاقاتی رخ داده است که او را از دیگر

همسالانش متمایز می کند؛ اتفاقاتی که بعضاً رنگ اسطوره به خود می گیرد و نمی توان برای آنها

شواهد تاریخی و علمی ارائه کرد.

دکتر عبدالحسین زرین کوب، از مولوی پژوهان مشهور کشور ایران، که کتاب های "سرّ نی"،

"بحر در کوزه" و "پله پله تا ملاقات خدا" را در مورد مولانا نگاشته، به چنین اتفاقاتی در کودکی

مولانا اشاره می کند.

عبدالغنی برزین مهر، استاد دانشگاه بلخ، به نقل از آقای زرین کوب از وقایع خارق العاده در

کودکی مولانا می گوید: "مولانا در زمان کودکی وقتی با همسالانش بر روی بام ها بازی می کرد

و از روی بامی به بامی دیگر می جهید، در پاسخ به درخواست همسالان برای همراهی در این

پریدن ها، می گفت: این کار گربه است؛ شما اگر می توانید، بر بام عرش خیز بزنید؛ و خودش

پس از این سخن برای لحظاتی ناپدید می شود و سپس با رنگ پریده نزد پدر می آید و می گوید

که مرا جماعتی از سبز قبایان گرداگرد جهان بگردانیدند."

مولانا در کودکی نزد پدر خود بهاالدین ولد معروف به "سلطان العلما" و "برهان الدین محقق ترمذی"،

که از مریدان بهاالدین ولد بود، معارف عصر را فراگرفت.

پدر مولانا، خطیب و واعظی چیره دست بود. مردم به او احترام ویژه ای قائل بودند.

می گویند مردم از شهرهای دیگر خراسان برای حل سوال های خود به این فقیه و عالم روزگار

مراجعه می کردند.

خشم سلطان یا حمله مغول؟

همین موضوع و انتقادهای کوبنده بهاالدین ولد از وضع روزگار، سبب شد تا میانه او با حاکم

خوارزمشاهی خراب شود و عاقبت نیز شهر بلخ را ترک گوید. رفیع جنید شاعر و نویسنده،

اختلافات میان امام فخر رازی و بها الدین ولد را نیز در خرابی مناسبات با حاکم خوارزمشاهی

موثر می داند. او می گوید: "روایت ها در مورد هجرت مولانا متفاوت است، عده ای حمله چنگیز

را انگیزه این هجرت می دانند و عده ای دیگر معاندت امام فخر رازی با سلطان العلما را باعث

این هجرت می دانند. و گویا به تحریک امام فخر رازی، سلطان محمد خوارزمشاه عرصه را بر

سلطان العلما بها ولد تنگ می کند و او را مجبور به هجرت به سوی آسیای صغیر (ترکیه امروز)

می کند که بیشتر همین روایت مورد تائید است . "

ولی عبدالغنی برزین مهر، استاد دانشگاه بلخ، بر این نظر نیست و "حمله مغول" را انگیزه هجرت

خانواده مولانا از بلخ عنوان می کند. او می گوید: "سلطان العلما در بین سال های ۶۱۷ و ۶۱۸ از

بلخ هجرت می کند، در حالی که امام فخر رازی هفت سال قبل از این، از جهان رفته بود و این مساله

صحت هجرت به دلیل مخالفت این دو عالم را با سوال رو برو می کند."

دیدگاه فلسفی و قرائت عارفانه آقای برزین مهر، اختلافات میان امام فخر رازی متکلم مشهور

قرن هفتم و بها الدین ولد را رد نمی کند. او این گونه اختلافات را برخاسته از دیدگاه های فلسفی

فخر رازی و قرائت های عارفانه پدر مولانا از دین می داند.

آقای برزین مهر می افزاید :" مولانا در مثنوی معنوی گاهی به این اختلاف نگاهی داشته و در

بیتی از مثنوی می گوید:

اندر این ره گر خرد رهبین بُـدی ------- فخر رازی رازدار دین بـُدی،

و این بیت به نحوی اعتراض مولانا نسبت به امام فخر رازی است ."

شاید این رویداد ها و حوادث دست به دست هم دادند و زمینه را برای سفر معنوی مولانا فراهم کردند.


سفر روحانی

رفیع جنید، معتقد است که سفر مولانا، "سفری ناگزیر" در حیات معنوی او بوده است

که باید اتفاق می افتاد.

آقای جنید می افزاید: "دلایلی نظیر حمله مغول یا مخالفت سلطان العلما با امام فخر رازی دلایل ظاهری

و بیرونی است، در حالی که از دیدگاه باطنی و معنایی، این سفر برای شکوفایی شخصیت معنوی

مولانا باید اتفاق می افتاد؛ چنانکه در صدر اسلام نیز هجرت پیامبر اسلام به مدینه، هویت اسلام

را نمایان ساخت.

پیامبری که ما در مدینه می شناسیم با پیامبری که در مکه است، تفاوت دارد.

به همین دلیل، می گویند این "سفر روحانی" برای مولانا بوده است و احتمالا اگر این سفر رخ نمی داد،

شاید ما حالا با مولانایی که تنها یک "فقیه" بود روبه رو بودیم."

نیستان: بلخ؟

ولی به هر حال مولوی با خانواده خود در سال ۶۱۷ هجری قمری شهر بلخ را برایهمیشه ترک گفت .

در حالی که خاطرات آنجا را تا آخر زندگی با خود داشت.

سهیلا صلاحی مقدم استاد دانشگاه الزهرا ایران، در تاویل بیت

"ازنیستان تا مرا ببریده اند ..از نفیرم مرد و زن نالیده اند"،که در آغاز دفتر اول مثنوی معنوی آمده است،

می گوید مولوی در این بیت افزون بر این که به عوالم روحی و معنوی توجه دارد در ضمن به بلخ

زادگاه خود نیز اشاره می کند.

او می گوید: "وقتی مولانا می گوید "کز نیستان تا مرا ببریده اند - از نفیرم مرد و زن نالیده اند"،

علاوه بر تعابیری نظیر علاقه به بازگشت به عالم ملکوت، به عالم خداوندی مولانا به شکلی به

نیستان خودش، به بلخ، اشارت دارد و در جای جای مثنوی، دلتنگی اش را نسبت به دوری از بلخ

اعلام می کند.


نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 7:36 PM | لینک  | 


هر که با بدان نشیند،اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند،به طریقت

ایشان متهم گردد.واگر به خراباتی رود به نماز خواندن،منسوب شود

به شراب خوردن!

طلب کردم زدانایی یکی پند.....مرا فرمود با نادان مپیوند

شیخ اجل سعدی شیرازی

نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 4:1 PM | لینک  | 


دروغ گفتن به ضربت لازم ماند.که اگر نیز جراحت درست شود،نشان بماند.

چون برادران یوسف که به دروغی موسوم شدند،نیز به راست گفتن ایشان

اعتماد نماند.

یکی را که عادت بود   راستی.....................خطایی رود  در گذارند از او

و  گر نامور شد به قول دروغ.....................دگر  راست باور ندارند از او

شیخ اجل سعدی شیرازی

نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 3:55 PM | لینک  | 




هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید!


 آرامگاه عارف نامی شیخ ابوالحسن خرقانی در روستای قلعه نو خرقان

ودر نزدیکی آرامگاه   سلطان العارفین بایزید بسطامی ، شیخ حسن جوری

و ابن یمین فرومدی واقع شده است.   (۲۴ کیلومتری شمال شاهرود) 

 از چندی قبل مسئولین گردشگری شهر قارص ترکیه با بهره‌گیری از بقعه و مسجدی منسوب

به  شیخ  ابوالحسن خرقانی  و نیز بر مبنای تلاش‌های اخیر دولت ترکیه  برای   توسعه زیر

ساخت‌های گردشگری در این کشور، بعد از قونیه به منظور تبدیل شدن به یک مقصد فرهنگی

در آناتولی برای گردشگران ایرانی است . در گذشته نام بایزید بسطامى و ابوالحسن خرقانى

را همه‏ى مسلمانان و مرتبطین با معارف اسلام ولو غیرمسلمان شنیده‏اید .

 البته امثال بایزید و ابوالحسن خرقانى را با  مدعیان صوفیگرى نباید اشتباه کرد .

  آنها داستان دیگرى دارند و ماجرا و سخن دیگرى.

بنای آرامگاه از آجر است و در سال ۱۳۵۲ توسط انجمن آثار ملی بنا شده است .

در جوار این آرامگاه مسجدی از دوره ایلخانی بوده که مطابق نوشته برخی از مؤلفین  دارای

گنبدی مخروطی شکل و آراسته به کاشی‌های زیبا بوده است و در حال حاضر  تنها محراب

آن باقی مانده که بر خلاف مساجد دیگر منطقه رو به غرب است و دارای  خطوطی فارسی

از بیانات شیخ که می گوید :

« قبله پنج است  کعبه  قبله مومنانست 

بیت المعمور قبله  فرشتگان

عرش قبله دعاگویان 

حق  قبله جوانمردان

و اما  دل قبله خاصان است »

گفتار و کردار این عارف کیهان گرای ایرانی که در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل  قرن پنجم

هجری در روستای خرقان (قلعه نو خرقان) شاهرود میزیسته است. در طی گذشت نزدیک

به یکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران

و محققان بوده است.

وی در سال ۳۵۱ یا ۳۵۲ هجری در روستای خرقان شاهرود متولد شده و  در روز سه شنبه

دهم محرم (عاشورا) سال ۴۲۵ هجری در هفتاد و سه سالگی  در همان قصبه خرقان جهان

را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم  شهری وی یعنی بایزید بسطامی عارف

بزرگوار و عالی مرتبه قرن دوم و سوم هجری که شیخ و مقتدای حال جذبه و تفکر او بوده است،

مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابوسعید ابوالخیر خرقه ارشاد و طریقت از شیخ

ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است در منقولات و حکایات باقی مانده،

آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور و  ابوعلی سینا فیلسوف نامی و

ناصر خسرو قبادیانی علوی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده اند

به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام  معنوی او را ستوده اند .

و نیز گفته اند که سلطان محمود غزنوی پادشاه مقتدر بدیدار  شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.

از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری  عارف قرن پنجم

هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ  ابوالحسن خرقانی کسب

فیض و معلومات کرده است.

در مورد ارتباط معنوی بایزید  بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری با شیخ ابوالحسن خرقانی

که از وفات بایزید  ۲۳۴ هجری تا تولد شیخ ابوالحسن ۳۵۱ یا ۳۵۲ هجری، یکصد و هفده یا

هیجده سال  فاصله است مطالب زیادی در آثار نویسندگان و محققان به ویژه عارفان قرنهای

بعد  آمده است، که قابل توجه و تأمل می باشد از سلطان العارفین بایزید بسطامی نقل

کرده اند که هرسال یک باربه رباط دهستان  می آمد و بر فراز تلی می ایستاد و همانند

کسی که بوی خوشی استشمام نماید نفس می کشید .

چون علت را از وی پرسیدند گفت: 

زین سو بوی یاری می رسد... ......   کندراین ده شهریاری می رسد

بعد چندین سال میزاید شهی....... ...... می زند بر آسمان ها خرگهی

رویش از گلزار حق گلگون بود.... .از من او ، اندر مقام افزون بود

چیست نامش گفت نامش بوالحسن... حلیه اش را گفت و ابرو و ذقن

قد او و رنگ او و شکل او......... .یک به یک راگفت از گیسو و رو

شیخ فریدالدین عطار درباره شیخ ابوالحسن خرقانی چنین می نویسد :

 آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهی قطب زمان ابوالحسن خرقانی پیشوای  اهل طریقت

و راهنمای سالکان راه حقیقت در درگاه حضرت عزت آشنایی عظیم داشت.

شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود:

« هر کس که در این سرا درآید ،  نانش دهید   و از ایمانش مپرسید چه آنکس که بدرگاه

باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد»

  از دیگر سخنان والای شیخ ابوالحسن خرقانی که برگزیده ایم اینهاست:


 - الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست .

- عالم بامداد برخیزد طلب زیادتی علم کند ، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن

-  در بند آن بود که سروری به دل برادری رساند..

- کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید.

 - بهترین چیزها دلیست که در وی هیچ بدی نباشد.

او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است .

جلال الدین محمد بلخی مولوی عارف بزرگ قرن هفتم هجری، در دفتر  چهارم مثنوی،

نظریه و گفتار شیخ ابوالحسن خرقانی را درباره پیش بینی جزئیات  وجود و ظهور خود

توسط بایزید بسطامی در یکصد و تقریبا بیست سال چنین سروده است  :


هـمچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود          بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود

حـسـن    بـاشـد   مـریـد   و   امتم            درس گـیـرد هـر صـبـاح  از تـربــتــــم

گفت: من  هم  نیز خوابش دیده ام             وز روان  شـیـخ  ایـــــن بـشـنـیـده ام

هر صباحی رو نـهـادی سوی گور              ایـسـتـادی  تـا ضـحـی  انـدر حـضـــور

یـا مـثـال  شـیـخ  پـیـشش   آمـدی                     یا که بی گفتی شکالش حل شدی

تـا یـکـی روزی بـیامـد بـا سـعـود                 گـورهـا را بـرف نـو پـوشـیـده بـــــود

تـوی بـر تـو بـرفـهـا همچون علم                     قـبه قـبه دید و شـد جـانـش بـغـــم

بـانگش  آمد  از حظیره شیخ حی                            هـا انـا ادعـوک کـی تـسـعی

الی هین بیا این سو، بر آوازم شتاب            عـالم از برف است روی از من متاب

حال او زآن روز شد خوب و بدید                   آن عجایـب را کـه اول مــــی شـنید


دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی با ابو علی سینا

درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی عارف و ابو علی سینا فیلسوف و طبیب مشهور

 داستانها در کتابها آورده اند ؛ اگر جزئیات این دیدار درست نباشد ؛ با در نظر گرفتن 

وقایع تاریخی و خط سیر حرکت ابوعلی سینا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از  طریق

طوس و نیشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته ، وقوع این ملاقات  مهم تاریخی

قطعی است .

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ  ابوالحسن خرقانی و شیخ الرئیس ابوعلی

سینا چنین نوشته است:  نقلست که بوعلی سینا به آوازهً شیخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق

شیخ آمد ، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت : آن زندیق کذاب را

 چه کنی؟همچنین بسیار جفا گفت شیخ را ، که زنش منکر او بودی ، حالش چه بودی !

بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند ، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر  شیری نهاده ،

بوعلی از دست برفت ، گفت: شیخا این چه حالتست؟

گفت: آری تا  ما بار چنان "ماده"گرگی نکشیم "یعنی زن" شیری بار ما نکشد .

پس بوثاق باز آمد ، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت، شیخ پاره ای گل در

آب کرده بود تا  دیواری عمارت کند،دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار

  را عمارت می باید کرد،و بر سر دیوار شد، ناگاه تبر از دستش بیفتاد، بوعلی  برخاست تا

آن تبر بدستش باز دهد،پیش از آنکه بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست  و بدست شیخ باز شد.

بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد

تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست.

سلطان محمود غزنوی در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی

بطوریکه نوشته اند سلطان محمود غزنوی در سفری که به تسخیر شهرهای دیلمیان» منجر گردید

(420 هجری) چند روزی در ولایت قومس «کومش» توقف کرده.

دیدار ابو سعید ابوالخیر با شیخ ابوالحسن خرقانی وی با شیخ ابوالحسن خرقانی در قصبه خرقان

بسطام ملاقات نموده است شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر مبتکر رباعیات عرفانی است.

بارها به خرقان سفر کرده و با شیخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجرای آنها درکتاب نورالعلوم

و اسرار التوحید و تذکرةالاولیاء آمده است . 

شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: من خشت بودم چون به خرقان: رسیدم، گوهر بازگشتم!

خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید ممتاز شیخ ابوالحسن خرقانی خواجه عبدالله انصاری

"پیر هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ

و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی

بوده است. وی سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن

خرقانی کسب فیض کرده تا بسر حد کمالات معنوی نائل شده است. 


 چنانکه خود گفته است:  حقیقت مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند.

اما پیر من در تصوف و  شیخ ابوالحسن خرقانی است و اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی!


خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود درباره درک فیض  از مکتب شیخ بزرگ خرقان

چنین آورده است: عبدالله مردی بود بیابانی، میرفت بطلب آب زندگانی، ناگاه رسید به  شیخ ابوالحسن

خرقانی، دید چشمهً آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی،

که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، 

اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی خرقانی ،


ابوالحسن خرقانی از شخصیت های عرفانی ایران است که از دیرباز  نظر محققان اروپایی

را به خود جلب کرده است و تا کنون چند تن از جمله آربری ، اسپنسر تریمینگهام ، ، ریتر ،

لوژی یه دوبورکوی ، ماسینیون و نیکلسون به تفصیل یا اجماع درباره او قلم زده اند و 

خانم کریستین تورتل محقق فرانسوی در خصوص شیخ ابوالحسن کتابی تألیف  نموده که

گوشه ای از تاریخ اجتماعی عرفانی این مرز و بوم را روشن می نماید.

نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 9:8 PM | لینک  | 



خیال تو مقیم چشم است

 و نام تو از زبان خالی
نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.

پس نامه پیش کی نویسم ، چون تو دراین محله ها میگردی؟!


مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی پارسی)

نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 8:1 PM | لینک  | 




هر کجا باشی ودر هر حال ،جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی!

و چون محبت ملک تو شد،همیشه محب باشی!

در گور و در حشر ودر بهشت ما لا نهایه!

مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی پارسی)


نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 7:37 PM | لینک  | 



 

    زاد روز وی در دوم شعبان سال 397 هجری قمری

زادگاهش درکهن دژ شهر هرات

و در گذشتش  در ذی الحجه 481 هجری قمری در (گذرگاه -نام محل)هرات بوده و در همانجا

بخاک سپرده شد.

مدت عمر شریفش 83 سال بوده است 

صاحب نفحات الانس مولد خواجه صاحب را در سال 376 ذکر کرده 

پدرش ابو منصور محمد که درزمان خود یکی از عالمان و پزهیزگاران و

حافظ قرآن وقت بود از راه کار دکانداری امرار معاش می نمود. کسب

و کــار را فرو گذاشت و راهی بلخ گردید و در آنجا سکونت اختیار نمود،

خواجه عبدالله بدون سرپرست باقی ماند. اما دوستان پدر وی که از علما

عرفا و متصوفین بزرگ بودند اهتمام تعلیم و تربیت او را به عهده گرفته از

وی مراقبت می نمودند

از این جمله یحیی بن اعمار شیبانی مشهور به خواجه غلتان ولی و شیخ

ابو اسمیعل و محمد بن حمزه به صورت اخص قابل تذکر اند

خواجه عبدالله انصاری به اثر ذکاوت آگاهی و استعداد خود در کمترین زمان

بسیاری از علوم دینی وادبی رافرا گرفت و مطالعات عمیقی به عمل آورد که

به نام یک عالم و عارف بزرگ مشهور گردید. در سال 417 هجری قمری به

منظور آموزش عالی در علوم دینی پرداخت و بار دیگر به سوی وطن عزیمت نمود.

آنگاه به تدریس و سلوک و طریقت رو آورد شیخ عمو کــه وی را پسرم خطاب می نمـــــود

امور مربوط به خانقاه را برایش سپرد و خـــود مثل گذشته به گشت و سفر پرداخت

در ســـال 422 هجری قمری یحیی بن اعمار استاد خواجه عبدالله انصاری فوت نمود

که نظر به وصیت او بر مسند علمی اش تکیه زد و به تـــدریس علوم دینی و عـرفانی

پرداخت و چندین بار سفر حج نمود و به زیارت کعبه معظمه مشرف گـــــردید و با

بسیاری از علما و فضلا دیار به عمل آورد و از آنها کسب فیض کرده،

استفاده های علمی نمود.

خواجه عبدالله انصاری از جمله علما و محدثین و از اکابر صوفیه و عرفا است

مذهبش حنبلی و در عقیده خوددر نهایت اعتقاد وتعصب بوده است .

خواجه از بزرگان مشایخ و علمای راسخ بوده و بخدمت شیخ ابوالحسن خرقانی

اخلاص و ارادت داشته خود در مقالات گوید ـ:

 عبدالله مردی بود بیابانی میرفت بطلب آب زندگانی ناگاه رسید به

ابواحسن خرقانی چندان کشید آب زندگانی که نه عبدالله ماند نه خرقانی .


کتاب منازل السائرین منسوب بآن جنابست و ایضاً کتاب انوارالتحقیق که

شامل مناجات و مقالات و نصایح اوست ـ منازل السائرین سخنان صواب

بی حساب دارد و این کلمات از آن کتاب می باشد ـ

  الهی ـ دو آهن از یک جایگاه ـ یکی نعل ستور و یکی آئینه شاهی

چون آتش فراق داشتی آتش دوزخ چرا افراشتی ـ

الهی پنداشتم که ترا شناختم اکنون پنداشت خود را بآب انداختم

الهی عاجز و سر گردانم ـ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم ـ


منازل السائیرین در جزالت الفاظ و رعایت معانی و گنجایش مطالب و

مسائل در عبارات مشهور است ـ خواجه از کودکی زبانی گویا و طبعی

توانا داشته و شعر عربی و فارسی نیکو میسروده و بهر دو زبان عــــربی

و فـــارسی مسلط بوده است ـ در بعضی اشعارش انصاری و در برخی پیـــر هــرات

تخلص فرموده است ـ

شیخ السلام که در کشور افغانستان به خواجه عبدالله انصاری هروی

(اهل هرات را هروی لقب میدادند) معروف است اشعار و رباعیات بسیار شیرین

بزبان فارسی دارد پس از آن در قرن نهم هجری مولانا عبدالرحمن جامی آن نوشته ها

را از زبان هراتی به عبارت فارسی معمول در آورده و کتاب نفحات الانس معروف

را ساخته است ـ

شیخ را به عربی و فارسی تصانیف بسیار بوده است آنچه بالفعل موجود است

یکی ذم الکلام است که به عربی است و در موزه ی بریتانیا موجود می باشد

و دیگری منازل السائیرین الی اسحق المبین که آن نیز به عربی و نسخ متعددی

از آن در کتابخانه های اروپا موجود است ـ و دیگر رساله مناجات نامه  معروف که

بزبان فارسی است و رساله زادالعارفین که آن نیز بزبان فارسی و در موزه بریتانیا

میباشد و کتاب اسرار که ان نیز بزبان فارسی و منتخباتی از آن باقیست ـ

نمونه ای از مناجات پیر هرات


 

الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی 

الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور

الهی ! تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم.

بر سه چیز اعتماد مکن، بر دل و بر وقت و بر عمر؛ که دل رنگ گیر است

و وقت تغیر پذیرست و عمر همه تقصیر.

توفیق عزیز است و نشان آن دو چیز: اولش سعادت و آخرش شهادت.

مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش،

که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش. 

دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیر نیاید،

که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید.

اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش  بار مباش، گل باش  خار مباش.

نوشته شده توسط فریبرز فتاحی در ساعت 8:2 PM | لینک  | 
 

*********************