دجال کلمه ای عربی و یا حتی عبرانی نیست

این کلمه واژه ای ایرانی است. در واقع از ترکیب دوجزءمستقل ساخته شده است

(دُژ =دشمن =دُژخیم=نیروی اهریمنی .)

  (*در زبان عربی به جای حرف" ژ" از حرف" ج" استفاده میشود)

+(آل=همزاد،نام موجوداتی اساطیری در فرهنگ ایرانی-گاهی آن را هم معنای جن بکار میبرند ).

از آنجایی که قلمرو حکومت ساسانیان بخش وسیعی از سرزمینهای عربی شمال شبه جزیره

عربستان و جنوب آن (یمن)بوده است،

تفکرمنجی به همراه اندیشه ی ظهور دجال به تدریج در میان اعراب بادیه نشین نیز ریشه گسترانید.

گفته میشود که دجال و تفکر ظهور چنین جریانی، توسط جریان فراماسون  ترویج میشود ،

اما این حقیقت ندارد.

برای اثبات این موضوع باید انطباقی میان تاریخ فراماسونها و تاریخ ظهور تفکر دجال برقرار شود

اگر تاریخ ظهور جریان فراماسونری بررسی شود ،بدون اغراق در می یابید که

چنین اندیشه ای تنها قریب به سه قرن است

که بصورت یک تفکر سازمان یافته درآمده است. و پیش از این

در هیچ یک از اسناد تاریخی و هویتی،نشانه و حتی نامی

از این جریان به میان نیامده است.

آنچه که امروز بدان استناد میشود و آنها را منتسب به تفکر کابالیسم

و ایدئولوژی کابالا در مصر باستان میکند،

تنها ادعاهاییست که اغلب با زیرکی خاصی و با هدایت جریانات

رسانه ای حامی و به قصد تاریخ سازی و

هویت سازی توسط همان  ماسونها صورت میپذیرد.

آنها علاقه ی فراوانی دارند که به جهانیان بقبولانند که دارای تاریخی

عظیم و با شکوه هستند.

و با دادن سرنخهایی کاذب و دروغین از خود، تلاشهای مسیحیان و مسلمانان و

حتی پیروان یهود را به منظور

افشای هویت جریان فراماسونری  به نفع خود مصادره میکنند.

اما آنچه که امروز به نام تفکر ظهور دجال مطرح است،حداقل تاریخی به بلندای

ظهور اسلام دارد.

برخی سعی دارند آن را به تفکرات یهودیان هم عصر در صدر اسلام ارجاع دهند،

اما باید بدانید که ایده اولیه

ظهور دجال نه به آیین یهود و  آیین مسیحیت و نه حتی به آیین اسلام مرتبط می شود.

در واقع ظهور دجال ریشه در آیین مزدیسنا  یا همان دین زردشت دارد.

در بخشی از سخنان منسوب به زردشت به ظهورجریانی مخرب و ویرانگر

اشاره میشود که در چند نوبت با نابودی جهان به اغراض خود دست

می یابد اما سرانجام با آمدن منجی "سوشیانث" و شکست ان جریان اهریمنی

به حکومت ان، پایان داده میشود،.

.....

این تفکر به همراه تفکر منجی در دوران هخامنشیان پذیرفته میشود.

به گونه ای که برخی پادشاهان هخامنشی با کشورگشاییها و فتح سرزمینهای

دیگر و وضع قوانین دادگری و نجات انسانها ، سعی میکنند

 به عنوان  منجی و نقطه مقابل دجال و اهریمن وارد عرصه شوند..

در شمال غرب آسیاوبخش وسیعی از اروپا، عرفان زردشت با آیین میترایسم پیوند میخورد،

به گونه ای که در ابتدا رومیان نیز با پذیرفتن مسأله منجی کسی همانند

اسکندر را منجی خود میخوانند.

( آثار این تفکر تا آمدن مسیح و حتی پس از آن در سرزمینهای مسیحی باقی میماند).

پس از فتح اسکندر این تفکر برای چند دهه در ایران تقلیب میشود.

اما با روی کار امدن اشکانیان و جمع آوری

مجدّد اوستا، بار دیگر  احیا میشود و سپس در دوران ساسانیان، قدرت میگیرد.

بسیاری از نمادها و نمایه های باستانی این عصر میتوان  تصویر موجود و

یا موجوداتی اهریمنی را به وضوح رویت کرد که اشاره به رواج چنین تفکری دارد..

از آن پس تا قرن دوم هجری و با ورود اسلام به سرزمینهای ایرانی

(بخشهای عمده عراق فعلی)بسیاری از عقاید و سنتهای ایرانی

در دین اسلام ورود می یابد و با ترجمه کتب فارسی به عربی،

بسیاری از باورهای ایرانیان در دسترس اعراب قرار میگیرد.

برخی بادیه نشینان عرب پیش از بعثت پیامبر اسلام در انتظار موعود خود بودند

و با امدن پیامبر او را موعود میدانستند.

باور این امر که موعود همان پیامبر است،مورد اقبال گروهی قرار نگرفت  و

با تداوم این اندیشه در میان دسته ای از مسلمانان و ظهور مذهب تشیع

بار دیگر سیمایی نو به خود گرفته است.

استناد آنها به روایت و گفته ای از زبان پیامبر است که اشاره به امدن منجی

و پیشوای دادگر در آینده دارد.

در واقع مذهب تشیع، نهضتی ایرانی است که برای ایرانی کردن اسلام صرفا" عربی

به راه افتاد وشواهد نشان میدهد که پایه و اساس آن با رواج نهضت معتزله

در سده های نخست ظهور اسلام  قوت و قدرت میگیرد.

هرچند که بعد ها پیشوایان اهل تشیع و متکلمان  شیعی منکر پیوند آن

با جریان اعتزالی بوده اند.  

مقایسه ای در باورها و سنتهای ایرانی با باورها و آداب تشیع نشان از پیوند

و رابطه ی عمیق تشیع با سنتهای ایران باستان دارد.




گزیده ای از مقاله ی اندیشه ی دجال ومنجی اخر زمان

نوشته ی پارسا ساسانی

همایش بررسی اندیشه های آخرزمانی

همه چیز در این جهان به هم پیوسته است

 

پروانه ای که طوفان به پا می کند

 *************************

 اثر پروانه ای

آیا ممکن است تمامی رویدادهای جهان با همدیگر در ارتباط باشند؟

مثلاً آیا افتادن یک برگ از یک درخ چنار در یکی از کوچه های تهران

می تواند منجر به وقوع رویدادی در آن سوی جهان شود؟

 و یا بال زدن یک پروانه در دهکده ای در چین ممکن است

سبب وقوع طوفان عظیمی در آمریکا شود؟ آری، پاسخ همه این پرسش های

حیرت انگیز مثبت است و علت آن هم به پدیده ای برمی گردد که فیزیکدان ها

 و ریاضیدانان نام آنرا "اثر پروانه ای" (1) گذاشته اند.

***

اما ببینیم اثر پروانه ای چیست؟

 

ماجرا به سال 1961 میلادی بازمی گردد.

در آن سال یک ریاضیدان و هواشناس آمریکایی به نام ادوارد نورتون لورنز (2)

در دانشگاه ام آی تی مشغول کار بر روی یک برنامه رایانه ای جهت

شبیه سازی وضعیت جوی بود.

یک روز لورنز چند پارامتر را که نماینده شرایط اولیه جوی بودند

به میزان بسیار اندکی تغییر داد

(به عنوان مثال عدد 1.506127 را به عدد 1.506 تبدیل کرد)

و با کمال تعجب دید که همین تغییرات بسیار کوچک،

تمامی پیش بینی های هواشناسی را کاملاً عوض می کند.

*** 

لورنز که به ماجرا علاقه مند شده بود تحقیقات خود را در این زمینه ادامه داد

 و نهایتاً دریافت که سیستمی مانند جو کُره زمین اساساً با کوچک ترین

 تغییراتی با گذشت زمان به شدت دچار تحول می شود به طوری که ظریف ترین

تغییرات در آن با گذشت زمان می تواند به پیامدهای عظیم و باورنکردنی منجر شود.

 

این اکتشاف سبب شد تا او سرانجام در سال 1972 در یکصد و سی و نهمین

نشست "انجمن ملی پیشبرد علم آمریکا" مقاله بسیار مهمی را

با عنوان

"آیا بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند منجر

به وقوع یک طوفان عظیم تورنادو در تگزاس شود؟"

 را ارائه دهد.

 ***

امروزه فیزیکدان ها می دانند که چنین پدیده عجیب و غریبی

مختص سیستم جوی سیاره زمین نیست ، بلکه سیستم های متعددی

در جهان این ویژگی حیرت انگیز را از خود بروز می دهند.

 این سیستم ها که فیزیکدان ها اصطلاحاً آنها را سیستم های غیرخطی (3)

می نامند، شدیداً به شرایط اولیه وابسته هستند به طوری که کوچک ترین

 تغییری در حالت اولیه سیستم منجر به تغییرات عظیمی

در وضعیت آینده سیستم خواهد شد.

 ***

آری، شاید باورنکردنی به نظر برسد اما رویدادهای جهان،

 بسیار بیشتر از آنچه در ظاهر تصور می شود با همدیگر مرتبط هستند.

همه چیز در این جهان به هم پیوسته است،

 از افتادن یک برگ از یک درخت گرفته تا بزرگ ترین وقایع طبیعت.

و ما نیز بدون آنکه متوجه باشیم بر روی کل جهان تأثیر می گذاریم

و از کل جهان هم تأثیر می پذیریم.

 ***

آری، به راستی که همه چیز در این جهان به هم پیوسته است.

 

پی نوشت:

 1- Butterfly Effect

 2- Edward Norton Lorenz

 3- Nonlinear Systems

 

 

 

نظریه ریسمانها و حذف بعد زمان از هستی

 

زمان یکی از ابعاد بنیادین جهان ما است.

 تمامی تحولات جهان - از حرکت ابرها در آسمان گرفته تا

تغییر فصول و از زندگی ما انسان ها گرفته تا چرخش کهکشان ها -

 همگی در بستر زمان صورت میگیرند.

 اما آیا ممکن است بُعد زمان به ناگهان از پهنه جهان محو شده

 و همه چیز در پهنه کیهان متوقف شود؟

 

حذف بُعد زمان- (لازمانی)

 

 هرچند باورنکردنی به نظر می رسد اما فیزیکدانی به نام خوزه سنوویلا (1)

 و گروه تحقیقاتی اش در دانشگاه باسک (2) در شهر بیلبائو در اسپانیا

دقیقاً به چنین نتیجه ای رسیده اند

سنوویلا و همکارانش هنگامی به این نتیجه شگفت انگیز رسیدند

 که مشغول کار بر روی نظریه ریسمان ها (3) در فیزیک و کاربرد آن

در عرصه کیهان شناسی بودند.

نظریه ریسمان ها یکی از مهم ترین نظریات مطرح در فیزیک امروز است

 که دو پایه بنیادین فیزیک جدید یعنی فیزیک کوانتومی و نسبیت عام اینشتین

 را با همدیگر پیوند می دهد.

 براساس نظریه ریسمان ها کائنات بجای 4 بُعدی، 11 بُعدی است.

 بر مبنای این نظریه در گستره این هستی 11 بُعدی، جهان های بیشماری با ابعاد فضا-

زمانی مختلف شناورند که جهان ما فقط یکی از این میلیاردها میلیارد جهان است.

 به عبارتی کل جهان ما همانند یک حباب 4 بُعدی است

که در گستره نامتناهی اَبَرفضای 11 بُعدی شناور است.

 اما در گستره بیکران اَبَرفضا به غیر از جهان ما بیشمار جهان دیگر هم شناورند

 که هریک ابعاد فضا-زمانی خاص خود را دارند. اما براساس نظریه ریسمان ها،

 ابعاد فضایی یا زمانی این جهان ها می توانند به همدیگر تبدیل شوند

درواقع محاسبات سنوویلا و همکارانش برمبنای نظریه ریسمان ها

نشان می دهد که این پدیده شگفت انگیز هم اکنون در جهان ما

در حال رخ دادن است: زمان در جهان ما در حال کُند شدن است

و این روند همچنان ادامه خواهد یافت تا نهایتاً پس از میلیاردها سال

 بُعد زمان به طور کلی از پهنه کیهان محو شده و به بُعد مکان تبدیل خواهد شد.

در آن هنگام همه چیز در گستره کیهان ناگهان متوقف خواهد شد

و این لحظه از زندگی جهان دقیقاً همانند لحظه ای که با دوربین عکاسی

 ثبت شود برای همیشه در خاطره کیهانی ثبت خواهد شد.

 آری اینجا پایان زمان است، پایان تمامی رویدادها، ماجراها و داستان هایی

 که در طول این میلیاردها سال در جای جای جهان ما ورق خورده است.

 و بدین ترتیب داستان زندگی کل جهان ما که با بیگ بنگ (مِهبانگ) متولد

 و آغاز شده بود برای همیشه به پایان می رسد و به خاطره کیهانی خواهد پیوست

پی نوشت:

1- José Senovilla

2- University of the Basque

3- String Theory

منبع:

"Is time slowing down?", New Scientist, No 2635

http://www.newscientist.com/article/mg19626354.000-is-time-slowing-down.html

 

 

ای که خورشید...


********************

ای که خورشید،ترا سجده کند هر شامی،

کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی،

آفتابی! که ز هر ذره طلوعی داری،

کوهها را جهت ذره شدن میسایی


"خداوندگار کلام و اندیشه ،مولانا"



چو سیلیم،چو جوییم ،همه سوی تو پوییم


 

چو سیلیم چو جوییم همه سوی تو پوییم         که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

نه دامیست نه زنجیر  همه بسته   چراییم        چه بنداست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها      غریب است غریب است ز بالاست خدایا

نماز عشق


شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود،

و مجنون بی غرض از میان او وسجاده اش گذر کرد .

مرد نماز خودرا قطع کرد وبه خشم آمد،پس فریادی برآورد که:

چرا میان من و خدایم فاصله انداختی ؟

مجنون به خود آمد و گفت : مرا خرده مگیر! زیرا که عاشق لیلی هستم و مدهوش او،

زین سبب تو را ندیدم ،

راستی! تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ...!!


شهر دل


اوست نشسته در نظر ،من به کجا نظر کنم؟

اوست گرفته شهر دل ،من به کجا سفر برم؟


گر در سماع عارف غوغا بود عجب نیست


امروز با شاه نعمت الله ولی

جانی که با تو نازد زیبا بود همیشه.................چشمی که در تو بیند ،بینا بود همیشه

آن دل که یک سر موی از عشق با خبر شد...........در زلف عنبرینت،شیدا بود همیشه

بلبل به دولت گل ناطق بود دو روزی.................طوطی نطق عاشق،گویا بود همیشه

گر در سماع عارف غوغا بود عجب نیست.....جایی که باده نوشند،غوغا بود همیشه

موج از زبان دریا میگفت این روایت.........قطره به ما چو پیوست از ما بود همیشه

حسنش به یک کرشمه غارت کند جهانی......درملک جان از آن رو یغما بود همیشه

گفتم  که عشق خود را  پنهان  کنم  ولیکن

هر کس که که گشت عاشق پیدا بود همیشه


تخیل مولانا

تخیل مولانا

دامنه تخیل مولانا و آفاق بینش او چندان گسترده است که ازل و ابد را به هم

می‌پیوندد و تصویری به وسعت هستی می‌آفریند.

بعضی از تصاویر شعری او ممتازند و سراینده را می‌شناسانند.

مولانا زیبایی را در عظمت و بیکرانگی می‌جوید.

عناصر سازنده تصاویر ممتاز شعری او مفاهیمی هستند از قبیل مرگ و رستاخیز

و ازل و ابد و عشق و دریا و کوه. اگر هم عناصری تصویری را ، چنان‌ که رسم و

ضرورت همه شاعران است،  از شاعران دیگر وام می‌گیرد، بار عاطفی این تصاویر

که از جهان چبینی و دید او نسبت به هستی ناشی می‌شود، بدان ها معنی تازه‌ای می‌بخشد.

این تصاویر تکراری در شعر او حرکت و حیات بیشتری دارند.

نرگس (رمز چشم)، سوسن (رمز خموشی در عین زبان‌داری)، بنفشه

(رمز سر به گریبانی و سوگواری) در شعر او زندگی تازه‌ای یافته‌اند و خواننده احساس

نمی‌کند که این همان نرگس و سوسن و بنفشه شعر رودکی و منوچهری و فرخی است.

این تصاویر اگر در شعر آن شاعران جنبه آفاقی داشت، در شعر مولانا جنبه

انفسی پیدا می‌کند. در آن سوی نرگس و سوسن و بنفشه مولانا، انسان و مسایل

حیات انسانی با همه دامنه و وسعت خود نهفته است.

همچنین تصاویر شعر مولانا از ترکیب و پیوستگی ژرف‌ترین و وسیع‌ترین معانی

پدید آمده است. دل مولانا «طوماری» است «به درازای ازل و ابد» و هجرانش

«ابدسوز» است. از آن جا که مخاطب او انسان، انسان کامل و گاه وجود مطلق

و ذات بیکران «صورت بخش جهان» است، عظمت عناصر سازنده تصویرهای

او امری طبیعی است.

نخستین غزل دیوان شمس با این بیت آغاز می‌شود:

«ای رستخیز ناگهان، ای رحمت بی‌منتها *****ای آتش افروخته در بیشه اندیشه‌ها»

که در آن عناصر تصویری

(رستاخیز، رحمت بی‌منتها، آتش افروخته در بیشه– آن هم بیشه اندیشه‌ها)

از معانی وسیع و بیکران هستی برگزیده شده است.

تشخیص personal fiction نیز در تصاویر شعری مولانا ممتاز است.

در این تشخیص حیات و حرکت بارزتر است، به طوری که به اعتباری تعبیر

تشخیص را به تصاویر او مخصوص می‌دارد. تصاویری چون «دست روزگار» و

«چشم زمانه» در اشعار شاعران دیگر در بافتی به کار رفته است که آن ها را

در حد یک اضافه استعاری نگه داشته است. اما وقتی مولانا می‌گوید:

«بیار آن جام خوشدم را که گردن می‌زند غم را»

یا:

«پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده»

یا:

«گر غمی آید گلوی او بگیر»

یا:

«گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی»

آدمی در آن ها حس و حرکت و زندگی را به گونه‌ای بارز می‌بیند.

شاید علت، کاربرد فعل در ساختمان این «تشخیص»ها باشد:

«اندیشه را خون ریختن» یا «اندیشه را آویختن» یا «وضوی توبه را شکستن»

یا «سواری باده بر کف ساقی»

در:

«خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مستان *** که کند بر کف ساقی قدح باده سواری»

همه و همه تصاویری از معانی تجریدی را که

در قلمرو تأملات و عواطف اوست با تصویرهای خاص خود ملموس و منجز ساخته

شده است. در شعر او «سکوت» «نقل ریخته» می‌شود (خلوتیان گریخته نقل سکوت

ریخته) و «ناله درختان» را در خزان می‌توان «نوش کرد» و حالات درونی به

حادترین وجهی جلوه‌گر می‌شود:

«صنما، ببین خزان را بنگر برهنگان را *** ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده»

که حالت مستی و کیفیتی را که از گرمی شراب حاصل می‌شود تصویر می‌کند یا:

«چو آینه ز جمالت خیال چین بودم» که تصرفی است بدیع در حوزه حواس انسانی.

یا: «اندرین شهر قحط خورشید است» «قحط خورشید»! چون او نور را هم خوردنی

می‌داند: «من نور خورم که قوت جان است». بگذریم از تصویرهایی که ویژه خود

اوست و در هیچ مقوله‌ای از مقولات بلاغی نمی‌گنجد:

«ای می، بترم از تو من باده ترم از تو****پر جوشترم از تو آهسته که سرمستم»

یا: «ای باده در باده، ای آتش در آتش!»

یکی از خصایص عمده تصویر او صبغه سورریالیستی و حضور ضمیر ناهشیار است

در تصویرهای او که رسیدن به آن ها از رهگذر تداعی آگاهانه و منطقی میسر نیست:

«آب حیات خضر را در رگ ما روانه کن***آینه صبوح را ترجمه شبانه کن» «آینه»

از عالمی است و «ترجمه» از عالمی دیگر و هیچ ذهن منطقی و هشیاری از

«آینه» به «ترجمه» کشیده نمی‌شود. تنها «حالت معرفت رویا»ست که تصویرهایی

از این دست می‌آفریند. یا وقتی می‌گوید: «زهی سلام دارد ز نور دمب دراز»

نمی توان باور کرد که شاعر با هشیاری ضمیر، برای «سلام» «دمبی دراز از نور»

تصور کرده است. در حقیقت، او بارها خود را در دنیای شعر و الهام شعری بی‌خویشتن

معرفی کرده است:

«ای که درون جان من تلقین شعرم می‌کنی** گر تن زنم خامش کنم،ترسم که فرمان بشکنم»

یا: «خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم»

زبان شعری غزلیات شمس دیوان شمس، به لحاظ گستردگی واژگان، در میان

مجموعه‌های شعر زبان فارسی، به خصوص در میان آثار غزلسرایان، استثناست.

این گسترش و تنوع، ناشی از وسعت دامنه معانی مورد نظر مولانا و تعبیرات اوست.

به خلاف بسیاری از شاعران گذشته که خود را در تنگنای واژگان رسمی محدود می‌کرده‌اند،

مولانا کوشیده است تا زبان را در شکل جاری و ساری آن به خدمت گیرد.

در حقیقت، معانی فراوان و لحظه‌های متنوع و حال ها و تجربه‌های بی‌شمار،

استفاده از واژگانی زنده‌تر و فراخ‌تر را ایجاب کرده است. علاوه بر استعمال کلمات

و تعبیرات خاص لهجه مشرق ایران، بویژه خراسان (مثلاً «گود» و «خوهد» به جای «گوید»

و «خواهد»)، که در نزد سیف‌الدین فرغانی نیز می‌توان سراغ گرفت، توجه عجیب مولانا

به زبان گفتار و زبان توده مردم موجب تشخص زبان شعری و گستردگی بیشتر واژگان او

شده است.

از نظر مولانا زبان وسیله تفهیم و تفاهم است و درست و نادرست آن را کاربرد

عامه اهل زبان تعیین می‌کند.

آن چه مردم می‌گویند ملاک صحت است نه منحصراً آن چه در واژه نامه‌ها و در آثار

ادیبان ثبت شده است.

داستانی که در «مناقب العارفین» افلاکی (ج2/719) آمده نمایش گر این نظر مولاناست:

«همچنان منقول است که روزی حضرت مولانا فرمود که آن قلف را بیاورید.

و در وقت دیگر فرمود که فلانی مفتلا شده است؛

بوالفضولی گفته باشد که قفل بایستی گفتن و درست آن است که مبتلا گویند.

فرمود که موضوع آن چنان است که گفتی، اما جهت رعایت خاطر عزیزی چنان گفتم،

که روزی خدمت شیخ صلاح‌الدین مفتلا گفته بود و قلف فرمود. درست آن است که او گفت؛

چه اغلب اسما و لغات موضوعات مردم در هر زمانی است– از مبدأ فطرت.»

خود مولانا نیز گاهی در شعرش همان صورت رایج گفتاری را اختیار کرده است:

«هم فرقی و هم زلفی، مفتاحی و هم قلفی ***بی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانی؟»

در دیوان شمس از این قبیل کاربردها فراوان است.

باز با همین دید – که می‌توان آن را دید زبانشناختی توصیف کرد

واژه‌هایی در شعر به کار برده که به ظاهر هموار و خوشاهنگ نیستند

(واژه‌هایی از عربی و ترکی که در اشعار معاصران او دیده نمی‌شود) اما این درشتی ها

و ناهمواری ها در سیلاب عاطفی و موج موسیقی شعر او نرم و هموار می‌شود.

چه بسا که گاه نیم مصراع یا بیتی به ترکی دارد:

من کجا شعر از کجا، لیکن به من در می‌دمدآن یکی ترکی که آید گویدم «هی کیمسن»

گاهی نیز از فارسی به عربی می‌رود و از عربی به فارسی بازمی‌گردد.

تصرفات او در شکل های صرفی و نحوی نیز بس جالب است.

معلوم نیست در این زمینه از زبان مردم الهام گرفته یا به انگیزه نوآوری عمل کرده است.

مثلاً «نزدیک» را به جای «نزدیک‌تر» و «پیروز» را به جای «پیروزی» و

«تنگین» را به جای «تنگ» به کار برده و به خود اجازه داده است که به قیاس از

هر اسمی صفت بسازد و آن را به صورت تفضیلی هم درآورد:

«در دو چشم من نشین، ای آنکه ازمن من‌تری*** تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری

اندرا در باغ تا ناموس گلشن بشکند**** زان که از صد باغ و گلشن خوش‌تر و گلشن‌تری

تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند**** تا زبان اندر کشد سوسن که تو سوسن‌تری»

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی  

خلایق من همان نور بسیطم****که در اجزای اجرامی نهانم!


امروز با  شمس مشرقی

این ابیات برگرفته از دیوان غزلیات شمس میباشد.

قلبل ذکر است شمس مشرقی با شمس الدین تبریزی دو شخصیت کاملا مجزا میباشند.

علت درج ابیات این شاعر پارسی گو در دیوان غزلیات شمس اشتباهیست که

گرد اورندگان این اثر گرانقدر در زمان جمع آوری ابیات مرتکب میشوند

و بر این اساس هر شعری که با تخلص شمس به اتمام رسیده را منسوب به

حضرت مولانا میدانند.در صورتی که هم به لحاظ سبک و وزن شعر و هم به دلیل

درون مایه و معانی شعر و دیدگاه شاعر تفاوتهای قابل توجهی دیده میشود.

*************************

من آن سیمرغ عرشی آشیانم             که در جسم جهان چون جان نهانم

من آن مرغم که در دام تو بودم                 همانم من، همانم من، همانم

بیا یک جرعه از خضردلم ریز                   دل از ظلمات حیوان وارهانم

چرا پر بسته  در ملک اوفتادم؟                   که از مرغان عرشی آشیانم

ورای این بیانم من همان                          کزین هر دو نبیند کس نشانم

خلایق من همان نور بسیطم                       که در اجزای اجرامی نهانم!

ندانم تا چه کرد او با دل من                      که من دل را زگل اکنون ندانم

جهان از من پر و من خالی از او            در این صورت مگر جان جهانم

گهی در ظلمت تن ناپدیدم                              گهی در دیده اعیان عیانم

تعالی الله نمی دانم چه چیزم                    مگر من شمس ملک جاودانم


" شمس مشرقی"

خدا را برای خدا باید خواست!



جوانمردی را دیدیم که در دستی آب داشت و در دستی آتش..

میگفت میروم که آب بر دوزخ

ریزم و آتش به میان بهشت کشم...

تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت..

خدا را برای خدا باید خواست !


مارا به لطف او قناعت است وقرار !


حکایت طوطی و کلاغ

چنین روایت است که:

حق تعالی کلاغان و طوطیان را  در ابتدا به رنگ سیاه بیآفرید.

طوطی از سیاهی رنگ خود به نزد خدای شکایت نمود و نالان گشت وتضرع نمود که :

بار الهی !

عالم همه غرق در انوارو الوان نمودی و این میان مرا به سیاهی و تباهی آغشته ای؟

آخراین چه لطف است که در حق من نموده ای؟

آنچنانکه عالمیان وآدمیان ازمن وتبار من روی بگردانند!

ما را نه میل مرحمت توست از قضا.......گر لطف ندانی تو میاندیش برجفا

حق تعالی وی را فرمود که مصلحتی بود پیش پای تو. و چون ندانستی،

آزادی تا از اراده من بیرون روی.

پس به هر جا که بر نشستی تو را بدآن رنگ درآمیزم!

طوطی برجست و بر شاخه سبز درختی بنشست و بدان رنگ درآمیخت.

باری،کلاغ را خطاب گفت که تو نیز طلب کن تا همچون من از سیاهی تهی شوی ،

باشد که لطف حق در تو اثرها کند و اینگونه لطیف گردی و صاحب جمال!

کلاغ پاسخش چنین  داد که : هر چه از دوست رسد نیکوست!

مارا به لطف او قناعت است وقرار.

 آری ،اینگونه گشت که طوطیان پیوسته در بندند وگرفتار و بر کنج قفس بیقرار .

وکلاغ بر غایت آزادگی و رهایی استوار.



عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع !




***********************

عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع !

هرچند که پروانه خود را برشمع زند،بسوزد و هلاک شود اما پروانه آن است

که هرچه برو آسیب آن سوخته گی و الم میرسد،از شمع نشکیبد.

پس آدمی آنست که از اجتهاد(تدبیر عقل و اندیشه)خالی نیست و گرد نور جلال حق

میگردد بی آرام و بیقرار. و حق آن است که آدمی بسوزاند و نیست گرداند و مدرک

هیچ عقلی نگردد.

نقل از : فیه ما فیه ( مقالات مولانا جلال الدین محمد بلخی-مولوی پارسی)


حلقه ی وصل

هر دل که ز یاد توست خالی     ****    از حلقه ی وصل تو برون باد

سماع (رقصهای آیینی)


سماع 

اغلب با شنیدن کلمه سماع  به یاد حضرت مولانا می افتیم ،

در واقع مولانا در تثبیت این آیین به عنوان یک رقص و ایین عرفانی سهم

والایی دارد ، به نحوی که با سرودن اشعار ریتمیک و موسیقایی که دارای

ضرب اهنگی هیجان برانگیز و شوق آورمی باشند،شور و هیجان خاصی به

مجالس سماع میداد و رونقی افزون میبخشید.

بسیاری از این اشعار فی البداهه و بی اختیار، بر اثر شور و حال و حالات درونی

این عارف و استاد بی همتا در جریان محافل بزم سماع سروده میگردید،

به نحوی که با بیان اشعار غوغایی در وی پدیدار میگشت و با پایکوبی وی

و شاگردان به اوج میرسد.

سماع در طریقت عرفا به معنای شنیدن است.

در واقع مرحله ایست که عارف درآن به دریافت آگاهیها و الهامات از عالم بالا نایل میگردد.

این مرحله یعنی شنیدن با گوش باطن ، مرحله جلوس آگاهی و معرفت بر سریر عقل است .

طی آن شنونده(سماع گر) با جدا شدن از عالم متعلقات یا مادی مهیای ورود به

عالم مجردات یا نظر میگردد.

مکاشفه و مراقبه در طریق عرفا از اصول مهم کسب معرفت

و دریافت معانی و تعابیر میباشد.و در جریان این مرحله عارف به پاسخ سوالات خود در

هر زمینه ای نایل میگردد .

معمول است که رهروان طریق معرفت پس از انجام وظایف و اداب دینی

از قبیل غسل ،وضو وبه جای اوردن نمازوارد مجلس میگشته و سپس بر

اساس دستور استاد و مرشد خود بعد از بیان ذکرهای خاص به ترتیبی معین

به کار سماع میپردازند.

سماع به عنوان یک ایین عرفانی دارای سابقه ای بسیار کهن در ایران زمین

میباشد.درواقع انچه به عنوان رقص سماع تا کنون شناخته شده حاصل نوعی

دگردیسی در رقصهای  ایینی وعرفانی دوره های پیش از اسلام است.

طریقت عرفان با معنای واقعی خود یعنی راه اشراق و مکاشفه و فن مناظره

(سیر در عالم نظر)ریشه ای بسیار کهن در ایران پیش از اسلام دارد.

رقص های آیینی در دوران مهر پرستی ( پیش از  کیش زردشت) در گستره ی

وسیعی از مشرق زمین رواج داشته است،

به عنوان یکی از مراسم عبادت ایزد مهر(بغ مهر) رقصی  آمیخته در رازو نیاز

با ایزدان طبیعت مرسوم بوده که بسیار شبیه به آیین رقص سماع میباشد .

به عبارتی شباهت فراوان با رقصی دارد که امروزه در شرق ایران یعنی ناحیه ی

خراسان هنوز رایج است،و سماع گر طی آن با چوبی که در دست دارد به جنگ

نیروهای اهریمنی میرود.

حتی آنچه در غرب ایران با اندکی دگرگونی میان طوایف کرد رایج است،

صورت دیگری از سماع است که افراد با زنجیر شدن در یکدیگر و چرخیدن به

گرد حلقه ای که حلقه وحدت است به ابراز شادمانی میپردازند.این گونه رقص ها

وپایکوبیها که اغلب در مراسم و ایینهای دینی و جشنهای گوناگون قرنها در میان

اقوام ایرانی رایج و متداول بوده اند امروز تا حدودی تعابیر خود را از دست داده اند.

رقصهای آیینی در دوران زردشت ابقا و احیا شده و پس از چندین سده به دوران اسلام

منتقل گشت.با رشد طریقت تصوف بار دیگر و در قالبی دگرگون شده بعنوان یکی از

رسوم  ایین تصوف و راهی برای معاشقه و موانست  با حضرت دوست و بیان حالات

روحی سالکان در هنگام وصل،مورد توجه قرار گرفت و تا امروز گزیده هایی از آن باقیست.

آنچه امروز در محافل سماع بعنوان رقص عرفانی مطرح میگردد،تصویر سازی آن حالات

و در واقع سیمای غیر عرفانی از سماع است و در بسیاری موارد جنبه تجاری وتشریفاتی

پیدا نموده.

مثلا در قونیه و بر مزار مولانا سالهاست که این مراسم انجام میگردد ولی کاملا

مشهوداست این مراسم به دور ازآن معانی ناب عرفانی و فارغ از اشتیاق درونی و

البته با هدف جذب توریست و گردشگر به شکلی تئاتر گونه برگزار میشود.

هر کدام از حرکات و حالات در این رقص عرفانی دارای مفاهیم و تفسیر معینی می باشد.

**************

اول- چرخ زد‌ن: اشاره به شهود‌ حق د‌ر جمیع جهات

دوم- جهید‌ن: اشاره به غلبه شوق بر عالم علوی

سوم- پا کوفتن: اشاره به پامال کرد‌ن نفس اماره

چهارم- د‌ست افشاند‌ن: اشاره به د‌ستیابی به وصال محبوب

***************

«د‌انی سماع چه باشد‌؟ قول بلی شنید‌ن

از خویشتن برید‌ن، با وصل او رسید‌ن

د‌انی سماع چه باشد‌؟ بی‌خود‌ شد‌ن ز هستی

اند‌ر فنای مطلق، ذوق بقا چشید‌ن»


درخت راستی

پند بزرگان



هر چه در ریشه و بیخ درخت  ریزند،اثر آن در شاخ و برگ درخت پدیدار میگردد!

آدمی نیز چنین است;

هر چه در فکر و اندیشه آدمی نمودار گردد،اثر آن در عمل و کردار وی آشکار میگردد!

پس گفتار و کردار خویش به زیور راستی و صداقت بیارای ،

تا که میوه خیر و راستی بر شاخسار وجودت نمایان گردد!


خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست


امروز با مولانا

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

عرفان و اندیشه های اریایی

وداها

در اواسط هزاره دوم قبل از میلاد و در آن هنگام که مردمی بلند قامت و سفید چهره

که خود را آریایی می نامیدند از دامان کوهها و سلسله جبال هندوکش گذشتند و

از شمال غرب وارد سرزمین هند شدند با مردمی سیاه چرده و با موهای مجعد برخورد

کردند که اعقابشان به نام دراویدیان هم اکنون هم در نیمه جنوبی شبه جزیره فراوانند .

دین این مردم بومی به شکل پرستش جانگرایانه و توتمی ارواح

بیشماری بود که در سنگ ٬ جانور ، درخت ٬ رود ٬ کوه و ستاره خانه داشتند .

آنها برای هر چیز مهمی جایگاهی خدایی قائل بودند و نامی خاص برای آن

برگزیده بودند . برای مثال ناگه ( اژدها خدا ) ، هنومن ( میمون خدا ) نندی

(نره گاو آسمانی ) ویشکته ها ( درخت خدایان ) و ... در دین آن مردم بومی جای داشتند .

از سویی دیگر کهنترین خدایان وداها نیروها و عناصر خود طبیعت مثل آسمان

و خورشید و زمین و آتش و نور و باد و آب و جنسیت بودند که هر کدام نام خاصی

داشتند و جنسیت خاصی .

برای مثال ورونه  ٬ خدای آسمان ، در نقش پدر بود و پریتیوی ٬ خدای زمین در

نقش مادر و آنها معتقد بودند که گیاهان ثمره وصل این دو خدا هستند که از طریق

پرجنیه یا خدای  باران پدید می آیند . 

در منابع مختلف میان اینکه دین ودایی دین بومی ساکنان هندی بوده است و یا

دینی بوده که توسط آریاییها به هند برده شده است و یا دینی بوده است که

پس از حضور آریاییها در سرزمین هند پدیدار گشته است اختلاف نظر وجود

دارد ، این مبحث خود موضوعی جالب و خواندنی است که در حد حوصله این

مقال به آن می پردازیم :

 برای مثال سی بل شاتوک از دین شناسان بزرگ و نویسنده کتاب دین هندو

( ترجمه حسن افشار ، نشر مرکز ، 1381 ) معتقد است که هندو اروپاییان

( قوم ارویایی مذکور ) قوم دامدار و  خانه به دوشی (با زندگی عشایری)بودند و سنت های

دینی خود را با خود حمل می کردند ، از این رو هنگامی که به هند رفتند ، زبان مقدسشان

سانسکریت ، اعتقاداتشان به خدایان ، مراسم قربانیشان برای آتش و ساختار

اجتماعی طبقاتی خود را نیز بردند .

همان دانشمند می گوید که متون سانسکریت هندو اروپایی موسوم به وداها

کهن ترین سروده های دینی در هندوستانند .

اما جان بایر ناس از مورخین بزرگ در کتاب تاریخ جامع ادیان خود

( ترجمه علی اصغر حکمت ، انتشارات علمی فرهنگی ، 1386 ) می گوید

گروه پیشاهنگ از مهاجرین آریایی با سکنه بومی هند مشغول مجادله و تنازع

بودند و نهایتا سواحل شعب هفتگانه سرچشمه های رود سند تحت استیلای

آنها در می آید و اندک اندک طبقات جدیدی در میان جامعه ایشان به ظهور

می رسد و در طی سالیان به قبایل متعدد  تقسیم می شوند و هر قبیله صاحب

رئیسی می شود که آن را راجه می گفتند و جالب آن است که در آن موقع هم

مقام این فرمانروا از پدر به پسر منتقل می شده است .کم کم دایره قدرت این

راجه ها فزونی یافت و صنف های جدید سپاهی و روحانی در دایره قدرتشان

شکل گرفت . جالب آنکه به پدر یا رئیس خانواده پیتار می گفتند ( به هم ریشه بودن

آن با پاتر لاتینی ، واتر آلمانی ، فادر انگلیسی و پدر فارسی دقت کنید ) و جالب تر

آنکه به همسر و زوجه رئیس خاندان ماتار می گفتند که باز با ماتر لاتین ،

موتر آلمانی و مادر انگلیسی و مادر فارسی هم ریشه است و مشابه .

بایر ناس در ادامه می گوید :

در مسیر رشد مادی این قوم جدید در سرزمین هیجان انگیز و رویایی هند قوه

تصور و اندیشه آنان نیز در جنبش و حرکت بود و از این رو طولی نکشید که

افسانه ها و حکایات شفاهی ٬ کم کم به صور و اشکال گوناگون در آمد و داستانها ی

قومی و حماسه ها و رزمنامه ها به سرعت پدید آمد و همزمان با این تحولات

از باطن روح روحانیان نیز یک سلسله اوراد و ادعیه به صورت ترتیلات و

سرودهای دینی تراوش کرد و به این ترتیب بود که نخستین و قدیمیترین کتب

مقدس هند یعنی وداها متولد شد .

و ویل دورانت در کتاب مشهور تاریخ تمدن خود معتقد است که این دین ،

یعنی دین ودایی دین بومیان ساکن خود هند بوده است .

به هر حال مهم تر از مبداء پیدایش و خاستگاه دین ودایی این موضوع حائز

اهمیت است که امروز ما دینی تحت عنوان دین ودایی را به عنوان قدیمیترین

دین هندوان که از قبل از ادیان بزرگ هندو، برهمایی ، بودایی و ... وجود داشته

است می شناسیم و از وجود آن آگاهی داریم .

به اعتقاد بایرناس سراسر اطلاعات ما در مورد مذهب ودایی از کتب کهنسال

چهارگانه آنها یعنی :

ریگ ودا یا دانش سرودهای ستایش  ،

سامه ودا یا دانش آهنگها ،

 یجور ودا یا علم اوراد قربانی

و اتروه ودا یا علم اوراد سحر

اقتباس می شود که در ادامه به شرح آنها خواهیم پرداخت .

اما پیش از آنکه به توضیح ودا ها به صورت جدا گانه بپردازیم ذکر چند نکته ضروری است :

*   در ابتدا باید بگوییم که کلمه ودا به معنی علم ، دانش و یا معرفت است و در

زبان آریایی ریشه کهن دارد .

* تاریخگذاری دقیق متنها دشوار است ، اما محققان حدس می زنند که این کتب

 1500 تا 600 سال قبل از میلاد حضرت مسیح سروده شده اند .

*  در وداها هیچ اشاره ای در کار نیست که نشان دهد مولفان واقعی آنها با خط

نویسی آشنا بوده اند . در قرن هشتم یا نهم قبل از میلاد بوده که بازرگانان هندی

که احتمالا دراویدی بوده اند یک خط سامی را که به خط فینیقیها شباهت داشت از

آسیای باختر به هند آوردند و همه الفبای بعدی هند از این خط که هندیان آن را خط

برهما می نامند مشتق شده است .

در واقع می خواهیم بگوییم که وداها سالها به همان شیوه های کهن انتقال

سینه به سینه و از برخواندن و به حافظه سپردن منتقل شده است و این در

حالی است که احتمال میرود حداقل در دوره هایی از حضور وداها خط نویسی

هم وجود داشته است اما مورد استفاده قرار نگرفته است و در واقع بی خبری های

ما از سپیده دم هند از همین بی اعتنایی به خط نویسی بوده است .

*    چهار ودای مذکور ، باقیمانده انبوهی از وداهایی هستند که تا امروز باقی مانده اند .

ویل دورانت معتقد است که هر یک از این چهار ودا خود به چهار بخش تقسیم می شوند که

عبارتند از :

 منتره ها یا سرودها  -

برهمنه ها یا جنگ آیینها و نمازها و افسونهای برهمنان  -

آرنیکه ها یا نصوص جنگلی برای زاهدان جنگل نشین و

 اوپانیشادها که گفتگوی پنهان است برای فیلسوفان .

اما بایر ناس برهمنه ها و اوپانیشادها را جزء مذهب ودایی اولیه نمی داند .

به طور کلی بایر ناس چیز دیگری می گوید :

برای مثال او معتقد است ریگ ودا به معنای قطعات حمد و ستایش است و هر

قطعه آن را به هندی قدیم منتره می گویند .

ریگ ودا مجموعه ای است از اشعار مذهبی که از ده مجلد تشکیل شده ، متضمن

بیش از هزار سرود است و شگفتیهای فراوانی را به ما نشان می دهد .

شگفتیهای که بسیاری از آنها از نظر من بوی آب می دهند و پاکی و عشق و ایمان ،

بوی انسانهایی که در هزاران سال پیش در حد فهم خود می خواسته اند زیبا زندگی کنند و ...


نظریه تناسخ


تناسخ

یکی از انواع تفکرات بشری درباره سرنوشت پس از مرگ، «تناسخ» است

به نقل مورخین، ریشه در آیین های مختلف هندی از جمله آیین های بودا، هندو، جین و

سیک دارد؛اما امروزه طرفداران بسیاری را به خود اختصاص داده است.

بر اساس این عقیده، مرگ انسان منجر به تولد مجدد او در همین جهان خواهد شد

و بر اساس دیدگاه های مختلفی که در این زمینه وجود دارد، این تولد می تواند

در قالب انسان دیگر و یا یکی از انواع حیوانات، گیاهان و جمادات باشد.

پیروان تناسخ اعتقاد دارند که برخی از افرادی که در گذشته اند نیز می توانند

به جای رفت و برگشت های مکرر به این دنیا، به رهایی و آرامش ابدی دست

یابند. یکی از قوانینی که تناسخ بر مبنای آن شکل می گیرد یا توجیه می شود،

«قانون کارما» است.

این قانون حاکی از آن است که نتیجه ی اعمال انسان گم نخواهد شد و هرکسی

در دو مرحله با اثر کارمای خود مواجه می شود: یکی در زندگی فعلی و دیگری

در زندگی مجدد در این جهان. به این ترتیب، پیروان تناسخ معتقدند که هر کسی

باید نتیجه ی اعمال خود را در بازگشت به این دنیا بیابد و راه رسیدن به این نتیجه آن است

که اگر خوبی پیشه کرده است، در پیکر و وضعیت بهتری (برای مثال، در خانواده ای مرفه)

متولد شود و اگر کارمای منفی دارد، در پیکری پست تر (مثل پیکر حیوان) و یا در

وضعیت نامطلوب (برای مثال، در خانواده ای فقیر و تنگدست) تولد یابد تا در اثر رنج،

به اصطلاح، موفق به سوزاندن آن کارما (از بین بردن اثر منفی اعمال) شود.

نقاط ضعف این نظریه:

به همین دلیل، ایمان به تناسخ از سویی موجب قضاوت نادرست درباره ی افراد

تهیدست و بد اقبال شده، آن ها را به عنوان گنهکاران زندگی قبل، لایق خواری و

ذلت بر می شمارد و از سوی دیگر، با پذیرش فقر در جامعه و بزرگداشت افراد

صاحب ثروت و مکنت، عامل دفاع از نظام طبقاتی می شود. اشکالات دیگری نیز بر

این نوع تفکر وارد است. از جمله این که با توجه به این باور، انتظار می رود در این

رفت و برگشت های مکرر و با سوزاندن کارما، روز به روز وضعیت عمومی

بشر در عالم بهتر شده، خطاهای او نیز کاهش یابد؛ در حالی که تا کنون با گذر

زمان و افزایش فکر و هوش بشر، پیشرفت‌های علمی او در زندگی بیشتر شده،

به همین نسبت،تبعات منفی آن نیز افزایش یافته است. به‌طوری که برای مثال،

یک انسان عصر حاضر می‌تواند به اندازه‌ی همه‌ی انسان‌های نخستین به طبیعت

آسیب برساند. پس در عمل، نشانه‌ای از کم شدن آثار منفی هر نسل نسبت به نسل قبل

وجود ندارد. در عین حال، شکایت از رنج های زندگی رو به افزایش بوده،

با این روند نمی توان کاهش کارمای منفی را پذیرفت و به رهایی از آن حتی در

بازگشتی مجدد امید داشت. از طرف دیگر، با اعتقاد به خدا و رحمت او، نمی توان

انسان را محکومی ابدی دانست که برای برطرف کردن بار منفی گناهان و خطاهای

خود مجبور به رفتن از این دنیا و بازگشتن به آن است.

زیرا اولا هر فردی در همین زندگی امکان تحول (توبه) و رسیدن به کمال دارد

و لطف خدا بسیار بیشتر از آن است که چنین امکان و فرصتی را از او دریغ کند

و ثانیا اگر راه جبران اشتباهات و گناهان و یا رسیدن به نتیجه ی خوب و مطلوب

یک زندگی انسانی و اخلاقی، تولد مجدد در همین دنیا بوده، هدف متعالی تری برای

ادامه ی زندگی (آن هم نه در این دنیا) وجود نداشته باشد، طرح عظیم الهی برای

خلقت انسان پوچ و بی معنا خواهد بود. از این گذشته، در صورتی که بپذیریم زاد

و ولد، عامل بازگشت انسان ها به این جهان است و باور کنیم که پس از مرگ،

تعدادی از انسان‌ها تبدیل به جمادات، نباتات و حیوانات می شوند و تعدادی

(هرچند اندک) به رهایی و آرامش ابدی رسیده، از گردونه‌ی تناسخ نجات می یابند،

باید با کاهش جمعیت بشر در جهان مواجه باشیم؛ در حالی که در عمل این طور نیست.

درباره ی امکان انتقال انسان به قالب جمادات نیز باید پرسید چه واحدی از جمادات

می‌تواند حاصل تبدیل یک انسان به آن باشد؟! برای مثال، مرگ انسانی که قرار است

تبدیل به سنگ شود، باعث تشکیل چه مقدار سنگ می شود؟ آیا او تبدیل به صخره

یا کوه و یا رشته کوه خواهد شد؟ آیا در کل می‌توان واحدی برای سنگ در نظر

گرفت؟ بر اساس این پرسش های بی پاسخ، نمی توان نظریه‌ی بازگشت انسان

(به دنیا) به‌صورت جمادات را پذیرفت. نکته ی مهم تر که باید به آن توجه کنیم این

است که وجه تمایز انسان از موجودات دیگر عالم، سرمایه ای است که حقیقت وجود

او را شکل داده، در اثر هیچ مرگ و تولدی از وجود او قابل حذف نیست و او با

داشتن این سرمایه ی الهی که جنس وجود او را از سایر مخلوقات متفاوت کرده

است، امکان تولد به صورت موجودی غیر از انسان را نخواهد داشت؛ زیرا

اگر موجودات دیگر این قابلیت را در خود داشتند، حتما از آن برخوردار بودند.

اگر چه که هر یک از این مطالب، شرح و تفصیل بیشتری می طلبد؛

در مجموع و به طور خلاصه می توان گفت عقیده به تناسخ که با باور به سلسله

مراحل معاد مغایرت دارد و نمی تواند در یک بینش الهی جایگاهی داشته باشد،

سرنوشتی را برای انسان ترسیم می کند که چیزی جز یک رنج جاویدان نیست؛

رنجی که حتی اگر بتوان از آن نجات یافت، اثبات می کند که طرح آفرینش

انسان پوچ و بیهوده است و طراح هستی به دلیل طراحی عاقبتی بی معنا برای

انسان، در طرح شکوهمند خلقت دچار اشتباه شده است.

بنابراین، برای بررسی

نظری تناسخ، معرفت بیشتر به خود، خداوند و هستی ضروری است و باید گفت

که با شناخت و ادراک پیچیدگی وجود انسان و غایتمندی هستی او، به هیچ وجه

نمی توان در برابر این نظریه سر فرود آورد.


راز دل دریا

بیست وهشتم اردیبهشت

بزرگداشت حکیم عمر خیام

هر  راز که  اندر دل  دانا  باشد............باید که نهفته تر  ز عنقا  باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد در ............آن  قطره که راز دل دریا  باشد


                                  چون درد یک بود،درمان یکی باشد

پند بزرگان

جملگی یک بیماری داریم

چون بیماری یک بود،درمان یکی باشد.

جملگی بیماری غفلت داریم ،بیایید تا بیدار شویم


شیخ ابوالحسن خرقانی



درد آگر باشد یکی ، دارو یکی است



پیر مردی مفلس و برگشته بخت            روز گاری داشت ناهموار و سخت


هم پسر، هم دخترش بیمار بود                      هم بلای فقر و هم تیمار بود


این،دو میخواستی اینک  یک پزشک        این غذایش آه بودی ، آن سرشک


این عسل می خواست ، آن یک شوربا         این لحافش پاره بود ،این یک قبا


روز ها میرفت بر بازار و کوی                  نان طلب میکرد و میبرد آبروی


دست برهر خود پرستی می گشود                   تا پشیزی بر پشیز ی میفزود

******

هر امیری را روان می شد زپی                   تا مگر پیراهنی ، بخشد به وی


شب بسوی خانه می آمد زبون                 قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون


روز ، سائل بود و شب بیمار دار           روز از مردم ، شب از خود شرمسار


صبحگاهی رفت واز اهل کرم                    کس   ندادش  نه  پشیز و نه درم

******

از دری میرفت حیران بر دری                         رهنمود امٌا نه پایی نه سری


ناشمرده ، برزن و کویی نماند                           دیگرش پای تکاپو پی نماند


در همی در دست و در دامن نداشت           سازو برگ خانه بر گشتن نداشت


رفت سوی آسیا ، هنگام شام                   گندمش بخشید دهقان یک دو جام

*****

زد گره در دامن آن گندم ،فقیر ،                   شد روان و گفت کای حٌی قدیر


گر تو پیش آری به فضل خویش دست              بر گشایی هر گره کایٌام بست


چون کنم ، یا رب در این فصل شتا                      من علیل و کودکانم ناشتا،


می خرید این گندم از یکجای کس              هم عسل زان میخرید م هم عدس

*****

آن عدس ، در شوربا میریختم                           وان عسل باآب میآنداختم


درد آگر باشد یکی ، دارو یکی است          جان فدای آنکه درد او یکی است


بس گره بکشوده ای ، از هر قبیل                 این گره را نیز بگشا ای جلیل


این دعا میکرد و می پیمود راه                      نا گه افتادش به پیش پا نگاه


دید   گفتارش   فساد  انگیخته                     وان گره بگشود ، گندم ریخته


بانگ بر زد ، کای خدای دادگر                      چون تو دانایی ، نمیداند مگر


سالها   نرد  خدایی  باختی                          این گره را زان گره نشناختی


این چه کار است ای خدای شهر و ده            فرقها بود این گره را زان گره


چون  نمی بیند ،چو تو بیننده ای                  کاین گره را بگشاید ، بنده ای


تا که بر بسته تو دادم کار را                          ناشتا  بگذاشتی  بیمار  را


هر چه در غربال دیدی، بیختی                    هم عسل ، هم شوربا را ریختی


من ترا کی گفتم ، ای یار عزیز                 کاین گره بگشای و گندم را بریز


ابلهی کردم که گفتم ای خدای                     گر توانی این گره را بر گشای


آن گره را چون نیارستی گشود              این گره بگشودنت ، دیگر چه بود


من خداوندی ندیدم زین نمط                        یک گره بگشودی وآنهم غلط


الغرض ، برگشت، مسکین دردناک             تا مگر بر چیند آن گندم زخاک


چوبرای جستجو خم کرد سر                       دید   افتاده  یکی  همیان زر


سجده کرد و گفت کای رب  ودود           من چه دانستم ترا حکمت چه بود


هر بلایی کز تو آید رحمتی است       هر که را فقری دهی ، آن دولتی است


تو بسی زاندیشه برتر بوده ای           هر چه فرمانست ، خود فر موده ای


زان به تاریکی گذاری بنده را                            تا ببیند آن رخ تابنده را


تیشه ، زان بر هر برگ و بندم زنند                تا که با لطف تو پیوندم زنند


گر کسی را از تو دردی شد نصیب           هم سرانجامش تو گردیدی طبیب


هر که  مسکین و پریشان تو بود           خود نمی دانست و مهمان تو بود


رزق زان معنی ندادندم  خسان                    تا   ترا  دانم  پناه  بی کسان


ناتوانی زان دهی بر تندرست                      تا بداند کانچه دارد زان تست


زان بدرها بردی این درویش را                 تا که بشناسد خدای خویش را


اندرین پستی ، قضایم زان فکند                       تاتو را جویم ترا خوانم بلند


من به مردم داشتم روی نیاز             گر چه روز و شب ، در حق بود باز


من   بسی  دیدم  خداوندان  نال                تو کریمی ، ای خدای ذوالجلال


بهر درد و نان ، چو افتادم زپای            هم تو دستم را گرفتی ، ای خدای


گندمم را ریختی تا زر دهی                  رشته ام بردی ، که تا گوهر دهی


در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش 

ور نه دیگ حق نمی افتد زجوش

از دیوان بانوی شعر ایران زمین-پروین اعتصامی

خرد مقدس

گاتای زردشت

یسنا-هات۲۸

با دستهای برافراشته به سوی تو ای مزدا اهورا،با فروتنی تمام پیش از همه چیز،

خواستارم بهره ای ازخرد مقدس خود را به من ارزانی فرمایی،

تا به همراهی درستی کردار وضمیر پاک،

بتوانم خوشبختی روان آفرینش(همه جهان)را فراهم آورم.


مناجات




پروردگارا !

ای که همواره با ما و در وجود مایی

ای که عاشقانه به ما مینگری،

 ودستان ما را همچون پدری در دستان خویش داری

ای که همچون مادری در آغوش پر مهرت می فشاری....

و به شیر لطف خویش میپروری!

از چه هراسان باشیم چون تویی مارا همدم است؟؟

و از چه نا امید، تا پناهی چون تو داریم...

ای که مارا آفریدی،

می دانیم که بیش از ما قلب تو برایمان میتپد!

زیرا که تپش قلب تو را در وجود خویش احساس میکنیم!

تمام هستی خود را به تو  می سپاریم....

 تو را میستاییم و....

وسپاس خویش را شایسته تو می دانیم

روح ما را وسعت ببخش تا وسعت تو را بیش  در یابیم


پروردگارا.....


پروردگارا.....

آنگاه که تو را با خرد و اندیشه ی خویش دریافتم

یقین یافتم که روح تو در وجود ما جاریست

 اینگونه با محوریت قدرت تو

زمین و زمان را در بند خویش آورده ایم......

 آنچنان در زندگی ،سلطنت تو را فریاد خواهم زد

که آنانکه به نیروی تو ایمان ندارند ،

بر درگاهت بر سجده افتند...



باری به آتش عشق بسوز!



چون نهاد وکالبد را به آتش دادم نوبت به دل رسید!

از من دل خواست

گفتم تو را در بازم و باک ندارم!

ندا آمد،دل را یله کن که دل نه آن توست و در تصرف تو!

دل در قبضه و تصرف ما است!

اگر دل را به ناچار باید سوخت،دریغ باشد که بدین آتش بسوزی،

پس باری به آتش عشق بسوز!

****

دل را تو به ناز عاشقی  بریان کن

و آنگاه  نظر ز دل  بسوی جان کن

گر آنکه به راه پیشت آید  معشوق

این جمله به پیش پای او قربان کن!


از تفسیر ادبی عرفانی قران اثر خواجه عبدالله انصاری


مناجات

  ای مهربانترین مهربانان!!!!!!!



تو راسپاس می گویم که تمامی درهای نعمتت را

بر روی ما گشودی

و مارا در آغوش پرا زمهر  خود جای دادی....

پروردگارا !

ای عزیز ترین دوست وای مهربانترین همدم

هرگز مباد بی نام تو وبی یاد تو


بکجا  پناه بریم بی تو؟

بکجا رویم به جز خانه ی با عطوفت تو؟

ای که ،ما را در آغوش پر مهر خویش پروردی

بی منت،بی ریا، و بی چشم داشت،

تو تنها یاور ما در تمام لحظه های دشوار زندگی  هستی

که هیچگاه ما رها نخواهی کرد.

ما را نه به خاطر ثروت و مکنت و شهرت

که به خاطر خود دوست داری

زیرا که ما را از وجود خود میدانی

 عاشقانه دوستت داریم...

و از عمق جان می گوییم

 پروردگارا

سپاس.....سپاس

سپاس

عرفان و اشراق ناب ایرانی



 زردشت و عرفان مزدیسنا


آن کسیکه در روز نخست به درخشیدن ونورانی گشتن این بارگاه نغز اندیشید،

کسی است که از نیروی خرد خویش راستی بیافرید.

ای مزدا اهورا،ای کسیکه هماره یکسانی !

آن بارگاه مقام نیک منشانی است که تو آنان را برتری دهی!


گاتها

اهنود گات یسنا 31  - های7


زندگی واحوالات شاه نعمت الله ولی



در عین ما نظر کن چشم پر آب دریاب

جام شراب بستان آب وحباب دریاب

هر ذره ای که بینی جام جهان نماییست

در طلعت چو ماهش تو آفتاب دریاب

او بی حجاب با تو، تودر حجاب از اویی

   خوش خوش حجاب بردار آن بی حجاب دریاب

چون بلبلان سر مست بگذر سوی گلستان

چون عارفان کامل در گل گلاب دریاب

با ما درا به دریا ما را به عین ما جو

موج و حباب وقطره میبین وآب دریاب

در گوشه خرابات رندی اگر بیابی

با عاشقان نشسته مست و خراب دریاب

نور جمال سید بیدار اگر ندیدی  

نقش خیال رویش باری به خواب دریاب


زندگی واحوالات شاه نعمت الله ولی

 سید نور الدین نعمت الله بن عبدالله بن محمد معروف به شاه نعمت الله ولی موسس فرقه

 نعمت
اللهیه از سادات حسینی بوده نسبش با نوزده واسطه به پیامبر عظیم الشان (ص)

می رسید.


 از جانب مادر به كردهای شبانكاره منسوب بود .

پدرش میر عبدالله از علما ودانشمندان شهر حلب به

شمار میرفت . سید نعمت الله ولی در دوشنبه

چهاردهم ربیع الاول سال 731 هجری قمری در شهر

حلب متولد شد.

بسیاری از تذكره نویسان  تولد او را در شهر كوهبنان كرمان در 22رجبیا

731 ه ق می دانند .پدر وی در اوان كودكی شاه ولی از شهر حلب به ناحیه

 كچ مكران
مهاجرت میكند وسید نعمت الله كودكی و جوانی خود را در
ایران میگذارند .


وی در دوران جوانی به فراگیری علوم متداول زمان پرداخت .

در مكتب استادانی همچون:

شیخ
ركن الدین شیرازی و شیخ شمس الدین مكی و قاضی عضدالدین

 
ایجی
علم كلام و بلاغت و فقه را اموخت
.


سپس سالها به ریاضت وتصفیه و تزكیه باطن مشغول گردید و به سیر آفاق و انفس

 پرداخت در سن 24سالگی در مكه معظمه از دست شیخ عبدالله یافعی خرقه پوشید

 و از جمله مریدان او گردید .


شاه نعمت الله پس از آن دست به مسافرتهای گوناگونی میزند از طریق

مصربه شام وآذربایجان به ماوراءالنهر میرود و پس از مدتی اقامت در

سمرقند عاقبتدر كرمان رحل اقامت می افكند و در ماهان خانقاه و باغ و

حمام می سازد و پنج سال باقیمانده عمر خود را در ماهان می گذراند.

سر انجام در روز پنج شنبه بیست و دوم رجب سال 834  ه ق پس از عمری

 مجاهده و ارشاد و تعلیم در سن 104  سالگی دار فانی را وداع گفت .

اورا در همان باغ خود در ماهان به خاك می سپارند.



بعدها به دستور سلطان احمد شاه دكنی پادشاه دكن بنایی با شكوه

وبقعه ایی بر آرامگاه او بنا میكنند

كه تا امروز یكی از بزرگترین مراكز تعلیم و تربیت و زیارتگاه عارفان و

صوفیان دریا دل است .

افكار و آثار شاه نعمت الله ولی

قرن هشتم ونهم سیطره افكار وآراء محی الدین ابن عربی در تصوف و عرفان است .

تقریبا تمامی فرقه های مختلف تصوف نظیر نقش بندیه، نور بخشیه و مولویه

مروج آراء ابن عربی هستند .

شاه نعمت الله نیز از این قائده مستثنی نیست و از جمله شارحان مهم نظریه های ابن

عربی بشمار میرود .شاه ولی به محی الدین ابن عربی به دیده تكریم و احترام

مینگریست وكتاب فصوص الحكم او را از حفظ بودو حتی یكی از مفصلترین رساله های

خود را به شرح ابیات فصوص الحكم اختصاص داده است.

به طور كلی میتوان گفت آثار شاه نعمت الله ولی اعم از منظوم و منثور آیینه تمام نمای

آراء ابن عربی نظیر وحدت وجود و انسان كامل و مسئله قطب و ولایت و علم اسرار

حروف و نقطه است.

آثار شاه نعمت الله به دو دسته منظوم و منثور تقسیم میشوند :

آثار منظوم

مهمترین اثر منظوم شاه ولی دیوان اشعار اوست كه شامل قصاید

غزلیات قطعات مثنوی ها و رباعیات

 است كه بالغ بر دوازده هزار بیت میباشد.بعضی از اشعار و ابیات

این دیوان منسوب به اوست .

 همه انها از نوع اشعار عرفانی و حاوی اشارات و توضیحات درباره

عقاید و افكار متصوفه می باشد .


آثار منثور

تمامی عمر این عارف گرانقدر در تعلیم و ارشاد مریدان خود گذشت

.به همین جهت وی یكی از

فعالترین عارفان از نظر نوشتن رسالات تعلیمی است.تعداد رسالات

منثور او را تا پانصد ذر كرده اند

و البته تا كنون انتساب 114 رساله به او مسلم شده است . نثر این

رساله ها اغلب مشكل و پیچیده

است و اكثرا از ویژگیهای نثر قرن هشتم و نهم برخوردار است

مست  می عشق


بایزید بسطامی:
"مست از می عشق آنچنانم که اگر یک جرعه ازین بیش خورم نیست شوم"